انتخابات
بسم الله الرحمن الرحیم
این شرح وقایع را از آخر به اول می آورم. شاید اینجوری حال خواندنش بیشتر باشد.
1. هر چند اصل مساله تلخ بود اما چند شب پیش که تلویزیون گزارش مبسوطی از حوادث کهریزک پخش می کرد لذت بردم. اینکه به شکایت متهمان اغتشاشات از متهمان نظامی و غیرنظامی کهریزک رسیدگی می شود و آنها هم اینقدر راحت حرفشان را مقابل دوربین تلویزیون و دادگاه مربوطه می زنند.
البته چیز کمی نیست. ما خودمان خوب می دانیم که اشکالات هست. حتی حکومت پیامبر (صلوات الله علیه و آله) – و نه خود ایشان- هم بی اشکال نبود. اما مهم این است که حکومت ما داعیه حرکت به سوی اسلامی شدن را دارد و به لطف خدا در این مسیر هم – هر چند افتان و خیزان– حرکت می کند.
***
2. انصافا تاریخ را درک کردیم. یعنی دیدیم. نقش آن روحانی شیعه روشن ضمیر و آگاه که آنجایی که مردم پشت سرش می ایستادند به لطف خدا پیروز می شدند. اگر در دربار پادشاهی بود برای خدا بود و اگر در تقیه دائم برای خدا. خیلی مواقع هم این روحانی را جلوی مردم بر سر دار می کردند و بعدها بود که مردم غافل افسوسش را می خوردند.
از آن طرف جعفر کذاب ها را هم دیدیم. حرامزادگی جرم نیست. بنده خدا تقصیری نداشته. اما اینکه از بچگی نافت را حوزه علمیه و مرجعیت ببرند و بعد بشوی حرامزاده... این جرمش خیلی سنگین است.
***
3. تحلیل من این است. خداکند نادرست باشد: اگر قرار باشد یک نفر احمدی نژاد را شهید کند آن فرد آقای مشایی است. هر جور فکرش را کنی مشکوک می زند. اخیرا هم صحبت کرده بود. انگار طرف می خواهد به زور بقبولاند که مقامات عرفانی را طی کرده و حالا هم دارد اسرار حق می گوید. یکی از دلایلی هم که احمدی نژاد برای دانشجویان می آورد این بود که مثلا در جریان سفر آقا به کردستان و جلسه شان با هیات دولت، مشایی از همه قشنگتر و یک سر و گردن بهتر از دیگر وزرا حرف زده. جدا از مزخرفاتی که سابقا گفته همین تقلا کردن برای جلب اعتماد رئیس جمهور خودش خیلی مشکوک است. دقیقا روزهایی که هاشمی رفسجانی اعلام می کند که تابع رهبری است صحبتهایی از مشایی پخش می شود که از تلاش هاشمی برای حذف آقا خبر می دهد. خوب، ما که ته دل آقای هاشمی را می دانیم. ولی برنامه آقا این است که تا جای ممکن هاشمی را درون نظام نگه دارد و نگذارد که علنا به جبهه کفر بپیوندد. حالا این صحبتها در این شرایط به نفع کیست؟
چه بسا شهید مظلوم رجایی هم به کشمیری و دیگر قاتلان منافقش اعتماد داشت. کار منافق این است دیگر. می گویند کشمیری دو خودکار به همراه داشت. یکی برای امور دولتی و دیگری شخصی. ظریفی– به نام حسین شریعتمداری– این را که شنیده بود، گفته بود من اگر این را زودتر می دانستم به او شک می کردم. آخر مگر قیمت یک خودکار چقدر است. اگر کشمیری واقعا اینقدر مقید بوده به جای دو خودکار تنها زحمت حمل خودکار خود را می کشیده و با آن کارهای دولتی را هم انجام می داده.
تحلیل من این است. خداکند نادرست باشد.
***
۴. مجید مجیدی. وقتی مجیدی، میرکریمی، شجاعی و ... از موسوی حمایت کردند خیلی تعجب نکردم. به هر حال می دانستم که خیلی هم علیه السلام هم نیستند. اما حالا که این همه را دیدند و تغییر موضع ندادند... خدا اعلم است.
اما یک سوال: چرا ما باید اسطوره سازی کنیم؟ مثلا در مورد مرحوم امین پور که خود من شعرهایش را می خوانم. در عین حال در شعرهای ایشان می توان رگه هایی از تغییر موضع را دید. لااقل این است که این اواخر خیلی خنثی بود. هنرمندهای متعهد سه یا چهار تا اسم نیستند که سرقفلی داشته باشند. ما این همه هنرمند متعهد، کاربلد و آگاه داریم: مسعود شجاعی طباطبایی، مازیار بیژنی، رحیم مخدومی، علی معلم دامغانی، قادر طهماسبي، علیرضا قزوه، جواد اردکانی، فرج الله سلحشور، مسعود ده نمکی، شهریار بحرانی و خیلی های دیگر.
***
۵. سخنرانی بی نظیر عطریانفر در دادگاه را دیدید؟ اگر ندید حتما فیلمش را بگیرید. طرف خودش یک پا آخوند بود. استفاده به جا از آیات و روایات، کوبندگی در صحبت و... در کتابهای دوران دبستان می خواندیم که سران بت پرست از حقانیت دعوت پیامبران آگاهند ولی من باور نمی کردم. اما با این دادگاه فهمیدم که اتفاقا تئوری اینها از ما هم قویتر است. اما امان از هوای نفس. به قول عطریانفر که برای فرار از مجازات دست و پا می زد و خود را بی خبر جا می زد: به مرور دچار یک نوع نفاق شدیم.
***
۶. اوایل که موسوی داوطلب شده بودم فکر می کردم که طرف عجب منافق هفت خطی است که حتی روی برخی از دوستان ما هم تاثیر گذاشته. اما آزمون دنیا معلوم کرد که واقعا با یک بچه طرف بوده ایم. اتفاقاتی که اینها رقم زدند و دروغهایی که گفتند و اشتباهات اساسی که انجام دادند باعث شد تا چهره واقعی شان نزد عموم مرد روشن شود. انگار این طور بود که سرشان را گذاشته اند جلو و با کله رفته اند تو دیوار تا مگر آسیبی به مومنین بزنند.
***
۷. این هم سخنی از آقای افروغ. آخر نخبگی، اخلاق و تعقل:
سوال: راهاندازی تشکیلات سبز امید از سوی میرحسین موسوی را چطور ارزیابی میکنید؟
جواب: «من منتظرم تا منشور و ایدئولوژی و فلسفه سیاسی آن را ببینم که ظاهراً تاکنون مدون نشده است. اما با توجه به شناختی که از آقای موسوی و الگوی زیست مسلمانی که قبل از حضور در عرصه سیاست تدوین کردهاند دارم این را به فال نیک میگیرم و آن را فرصتی برای بارور شدن و تقویت ظرفیتهای مربوط به انقلاب اسلامی میدانم.
برخلاف نگرانیهایی که از سوی یک جناح و تفکر خاص مطرح میشود من هیچ نگرانی نداشته و معتقدم باید از این فرصت استفاده کرد و اگر از آن استفاده نکنیم این فرصت از دست رفته و بحرانهایی به سراغ ما میآید. به هر حال باید پذیرفت که جامعه را یک تفکر آن هم از جنس قشریاش نمیتواند اداره بکند.»
فقط کاش آن کس که وبلاگ ایشان را به روز می کند عکس شهید مدرس را از قاب آن بردارد.
***
۸. بعد از صحبتهای نماز جمعه آقا خیلی ها حرف زدند و تحلیل کردند. اما قشنگترین حرف را پدرم زدم: نقش رهبری این است. موضع خودی ها را تعدیل کند و دشمنان را به عقب بزند.
***
۹. انتخابات و قضایایش تمام شده و ما هم به روی آنها نیاوردیم. برخی اقوام را می گویم که خبرهایش می رسید که چه ها می گویند و چه توهماتی که برنداشته اند. از ادعای تقلب تا قتل عام(!). یکی از آنها برای جمع آوری رای برای موسوی حتی از دادن نسبت دروغ به آقا ، مبنی بر تنفر ایشان از احمدی نژاد هم دریغ نکرده بود. باورم نمی شد اما واقعیت داشت. خاله ام بود. ما به روی خودمان نیاوردیم. آنها هم به روی خودشان نیاوردند. البته می دانم بعد از مدتی دوباره متلک گفتن را شروع می کنند (کاری که از زمان قابیل خوب بلدند)
۱۰. در انتقاد از کسی یا جایی باید خیلی حواسمان جمع باشد که سنگرمان مشخص باشد. صدا و سیما می توانست بهتر از این کار کند ولی در اینجا مظلوم واقع شد. عده ای که انتقاد می کردند علنا مشکلشان این بود که چرا تلویزیون هم با آنها در تکرار ادعای تقلب هم صدا نیست. نیروی انتظامی هم بین خودمان بماند زیادی ماست عمل کرد. نه به این که از یک طرف می خواست همه چیز را با مسالمت حل کند و خیلی دیر وارد شود و نه اینکه ناخواسته قضایای کهریزک را به وجود آورد.
***
۱۱. خیلی فیلم «اخراجی ها» را جدی نگرفته بودم. فیلمی بود که قطره ای از اقیانوس دوران جهاد را با زبانی شیرین به میان توده مردم می آورد. اما زمان تبلیغات و به خصوص بعد از مناظره یکدفعه با جمعیت عظیمی از اخراجیها مواجه شدیم که مسجدی نبودند. شبها می آمدند به عشق احمدی نژاد کری می خواندند و شعار – و بعضا فحش– می دادند. البته با غیرمسجدیهای طرف مقابل کار ندارم که در تهران مقداری بیشتر بودند. آزادی(!) می خواستند با مفهوم خاصش. اما اخراجی های اینور چرا آمدند طرف احمدی نژاد؟ احمدی نژاد که دنبال این چیزها نبود. از غرب و کروات هم که بدش می آمد.
من اخراجی ها را در این انتخابات باور کردم. حتی آن دوستی را که باورم نمی شد روزی با هم در یک صف باشیم و من او را نصیحت کنم که جلوی ماشین مردم نرقصد. بد است. مردم می بینند. من اخراجی ها را باور کردم. اما یادمان باشد اخراجی ها را نباید رها کرد تا یک انتخابات دیگر– البته اگر خودمان در راه باشیم– اخراجی هایی که می آمدند جنگ و دمشان گرم بعضا شهید هم می شدند. (یک نمونه اش را خودم سراغ دارم. شهادت. آن هم چه شهادتی).
و در آخر
الحمد لله رب العالمین


