تبليغاتX
کتب
 

بزرگترین مرکز آموزش غربزدگی در ایران کجاست؟

 

بزرگترین مرکز آموزش غربزدگی در ایران کجاست؟

اگر فکر می­کنید این مراکز محفلی و به صورت مخفی اداره می­شوند

اگر فکر می­کنید عضوگیری ­شان طی مراحلی سری و مخوف است

اگر فکر می­کنید خبری از تبلیغاتشان در تلویزیون و روزنامه ها نیست

اگر فکر می­کنید با دست خود فرزندانمان را بالاجبار در آنها ثبت نام نمی­کنیم

و در نهایت اگر فکر می­کنید با غرور و افتخار از شرکت در آن حرفی نمی­زنیم

 

عجیب در اشتباهید.

 

ما فرزندانمان را با افتخار و البته بالاجبار در موسسات آموزش زبان ثبت نام می­کنیم.

ما حتی برای آن پول هم می­دهیم.

در تلویزیون هر ساله از ما می­خواهند که اوقات فرزندانمان را اینچنین پر کنیم.

آنجا فرزندان ما می­آموزند باید بین LOVE و MONEY یکی را انتخاب کنند.

در آنجا فرزندان ما می­فهمند که باید مقابل  GIRL FRIEND هایشان نزاکت داشته باشند.

آنجا فرزندان ما یاد می­گیرند خدا را در واژه CHURCH خلاصه کنند.

در آنجا به فرزندان ما می­آموزند که چگونه تفاوتهای فرهنگی­شان را پنهان کنند تا مبادا دوستان سفیدپوست ترشان،NERVOUS شوند.

در آنجا به جوانانمان راههای تقویت زبان با کارتونها و فیلم های ORIGIN هالیوود را می­آموزند.

آنجا JUSTICE و OPPRESSION لغاتی غریبه اند

آنجا عرفان MYSTICISM است نه شناخت.

و خلاصه اینکه

مربیان کم و بیش OVERLY WESTERNIZED  آنجا، HOW TO LIVE را– با محبت- در مغز فرزندان ما فرو می­کنند.

                                   

در آخر:

سالها است که کیفیت آموزش زبان انگلیسی در آموزش و پرورش ما افتضاح است.

این موسسات در بسیاری از نقاط ایران شعبه دارند.

هر ساله صدها هزار نفر از جوانان و کودکان این مرز و بوم در آنها شرکت می­کنند.

دانش جویان این موسسات در آینده خود آموزنده می­شوند و این سیکل همچنان ادامه دارد

و در نهایت اینکه رئیس بسیاری از این موسسات از برادران راستی و چپی ما هستند.

 

 

+ نوشته شده توسط کاتب در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت |

 

نامه ۴۶ نفر از فرهنگ دوستان به رئیس جمهور

 

رئیس جمهور عزیز

سلام  علیکم

 

روزگاری بود که انتظارات فرهنگیمان از دولت شما بیشتر بود، ولی چندی است سطح توقعمان کاهش یافته و همین امر مدتی است که نگرانی ما را زیاد کرده است.

آقای رئیس جمهور

قطعا شما گزارش عملکرد دستگاه های فرهنگی دولت خود را دیده اید که اصل مطالب این است: چه تعداد سالن سینما ساخته شده. چه تعداد اثر سینمایی تولید شده. چند عنوان کتاب چاپ شده و...  

همان طور که می­بینید از این نظر دولت شما تفاوتی با دولتهای قبلی نکرده است. همچنان این تعداد و ارقام است که در گزارشات سالانه جولان می­دهد و خبری از رویکرد و کیفیت آثار فرهنگی نیست.

آقای رئیس جمهور

بعد از روی کار آمدن دولت شما انتظار داشتیم رویکرد بیشتر و عمیقتری را نسبت به مسائل دینی از جمله عدالت ومعنویت در رسانه ها و حداقل رسانه هایی که در اختیار دولت است شاهد باشیم. در زمینه های فرهنگی از جمله کتاب و سینما انتظار به میدان آمدن نیروهای تازه نفس، جوان، مومن، مستعد و پرانگیزه را که در این سالها کمتر فرصت حضور یافته بودند را می­کشیدیم. انتظار حمایت و توجه بیشتر به نهادهای مردمی و فرهنگی را داشتیم تا لااقل به خاطر نداشتن سرمایه­های مادی، سرمایه­های معنوی شان معطل نماند.

آقای رئیس جمهور

نمی­گوییم کاری نشده یا زحمتی کشیده نشده است. نه! فقط نمی­خواهیم توقعمان از این چیزی که هست، کمتر شود.

نمی­خواهیم فضای اقتصادزده، ما را از فرهنگ ناب اسلامیان غافل کند و یادمان برود که رشد و توسعه اقتصادی را اصلا برای چه می­خواهیم.

 

اصلا اینها را ولش کن. محمود جان، شما که به اقتصادی ها ملاقات دادی، هم می­خواهیم روی ماهت را ببینیم وهم یک کم درددل کنیم.

                                                                                        یاعلی

                                                                  عده ای از دوستداران فرهنگ دوستت

 

 

+ نوشته شده توسط کاتب در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت |

 

خدا بس است

21 تیر سالروز آغاز جنگ 33 روزه اسرائیل و حزب الله لبنان

 

 

مهمانی است. نشسته ایم. خبر فوری. راجع به جنگ اسرائیل و حزب الله که تازه شروع شده. گوینده اخبار می­خواند:« در جواب حملات موشکی رژیم اشغالگر قدس به مناطق مسکونی لبنان، دقایقی پیش رزمندگان حزب الله لبنان توانستند...» بغل دستی ام به مسخره برمی­گردد طرف من و آرام می­گوید:« یک نفر را زخمی کردند.» و بعد خنده آرامی. « ...توانستند­ یک ناو جنگی اسرائیل را به همراه هشتاد خدمه منهدم کنند.»

***

دانشگاه هستم. رفیقی را می­بینم. آلمان دیشب از ایتالیا باخته و حسابی دمغ است. بحث جنگ که می­شود، می­گوید:« اتفاقا خیلی خوب شد. حالا ظرف یک هفته، حزب الله نابود می­شه و مردم لبنان هم یک نفس راحتی می­کشند.»

راستی، این دوستمان نماز هم می­خواند.

***

بعد از ترور رفیق حریری - که خیلی تابلو بود به نفع چه کسانی است – چند ده هزار نفر از مردم لبنان که عمدتا از جوانان مرفه و مسیحی لبنانی بودند، به خیابانها ریختند و خواستار خروج نیروهای سوری از لبنان شدند. در دستان تظاهرات کنندگان یکی پرچم لبنان بود و دیگری پرچم آمریکا. صرف نظر از بحث حضور نیروهای سوری که به ضرر اسرائیل بود، نقشه این بود: ابتدا خروج سوری ها و در ادامه خلع سلاح حزب الله و الی آخر.

از این طرف در داخل کشور جبهه مشارکت بیانیه داد که باید به خواسته مردم لبنان احترام گذاشت و قطعنامه سازمان ملل را اجرا کرد و...

چند روز بعد به دعوت حزب الله بیش از نیمی از مردم لبنان در میدان مرکزی بیروت جمع شدند و به قائله خاتمه دادند. فکر می­کنید واکنش این دلسوزان رای مردم چه بود؟

***

معاویه یک اشتباه فجیع تاریخی کرد و آن هم تبعید حضرت ابوذر غفاری به منطقه ای بود که حالا لبنانش می­خوانیم. مردم این منطقه به دست ابوذر مسلمان شدند و شدند شیفته و شیعه علی بن ابی طالب(ع). آن هم بیخ گوش اسرائیل. در حرکت عاشورا هم، امام حسین (ع) به تمام مناطق شیعه نامه نوشت و درخواست یاری کرد به جز شیعیان لبنان. دشمن نباید به شیعیان این منطقه حساس می­شد تا صدها سال بعد حادثه ای رقم بخورد.

***

حالا یک ماه از جنگ گذشته و هرکولها و سوپرمنهای اسرائیلی که قرار بود یک شبه حزب الله را نابود کنند، قطع نخاعی شده اند. اسرائیل، حامیان غربی و عربش و دولت لبنانی که از پشت خنجر می­زد نتوانستند رویاهایشان را رنگ واقعیت دهند.

***

و اِن یُریدو اَن یَخدَعوکَ فان حسبَکَ الله هو الذی ایَّدک بنصره و بالمومنین

سوره مبارکه انفال آیه 62

 

برای سلامتی رزمندگان اسلام صلوات

 

                           حزب الله

+ نوشته شده توسط کاتب در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت |

 

 

وقت را نباید از دست بدهیم. بهانه نیاور. برو سر کارت

 

 

بعد که انقلاب پیروز شد،همه­ش کار فرهنگی می­کرد. مثلا می­رفت توی روستاها فیلم نشان مردم می­داد. آن­قدر هم سخت می­گرفت که نگو. حتی به من. یک بار رفتیم روستایی فیلم نشان بدهیم. موتور برق زود خاموش می­کرد. باید پیچش را می­گرفتیم تا روشن بماند. آمد به من گفت :« تو مامور این پیچی.»

گفتم :«فیلمش دو ساعت است، ابراهیم.»

گفت :«همین که گفتم. نمی­شود این همه آدم را فرستاد بروند که. باید فیلم را ببینند بعد بروند.»

گفتم :«فردا را که از آدم نگرفته­اند.»

گفت :«نوچ. همین امشب.»

گفتم :«می­دانی چه عذابی دارد؟»

گفت :«وقت را نباید از دست بدهیم. بهانه نیاور. برو سر کارت.»

                                         

                                                   برگرفته از کتاب «به مجنون گفتم زنده بمان، کتاب شهید همت»

                                                                              به نقل از برادر شهید

 

می­دانی برادر چند درصد مردمان کره زمین مسلمانند؟

چه تعداد خدا را قبول دارند؟

درست که بسیاری از ما مردمان به اسم، اهل دینیم و اعتقادمان به خداوند قدرت و ضعف دارد، اما به هر حال نسبت به آنچه که شیطان عهد کرده بود، وضعمان متفاوت است.

گاهی فکر می­کنم برای به اینجا رسیدن ما، چه تعداد انبیا و اولیای خدا سختی کشیده­اند و چه تعداد شهید شده­اند.

اگر آن همه رنج و سختی نبود امروز وضعیت ما چگونه بود؟

آیا می­توانستیم تصور کنیم که در قطعه ای از جهان، حکومتی اسلامی -ولو ناقص- تشکیل بدهیم؟

 

متن بالا از کتاب شهید همت را که می­خواندم، به یاد رای احمدی نژاد در استان اصفهان افتادم که بیشتر از هر استان دیگری بود. اصلا به جنبه سیاسی بحث کاری ندارم. بلکه منظورم مردمی است که با شنیدن شعارهایی مبتنی بر فرهنگ غنی اسلامی و فرهنگ عدالتخواهی، به آن روی خوش نشان دادند. با خودم گفتم که حتما ذره­ ای از رنجها و سختی های آن روزها، امروز خودش را نشان داده است.

   

           

 

خیلی از ما در آن روزهای انتخابات می­خواستیم به گوشه و کنار شهرها و روستاها برویم و تبلیغ آنچه را که به آن اعتقاد داشتیم، کنیم. حالا یا توانستیم یا نه. حالا امروز چه؟ هنوز که انقلاب نمرده است تا ما بر سرزنان در خانه بنشینیم و ناله کنیم.

روی سخنم به دوستانی است که چه قصد اردوی جهادی دارند و چه به هر جهت از این فرصت محرومند. امروز چه بسا کار فرهنگی مهم تر از سازندگی است و اصلا این هر دو در کنار هم معنا می­یابند. یک پخش فیلم یا فروش کتاب در یک شهر یا روستا چه­ها که نمی­کند.

فقط یک خواهش از دوستان!

 برندارید یک وقت از این فیلمهای فقر و غنا برای مردمی که خودشان هزار و یک مشکل و گرفتاری دارند پخش کنیدها. یک بار هم که شده خوش سلیقگی کنید.

دست بوس همه تان از اینجا

یاعلی

+ نوشته شده توسط کاتب در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت |
 

 

هم میهن آمریکایی من!

 

 

هم میهن آمریکایی من سلام!

از آن جهت گفتم آمریکایی که تو از ما نبودی. انگار طور دیگر بودی. آرمانهایت، گفتارت، و حتی رنگ و رویت. می­دانی! حسابی آمریکایی شده بودی. سبک زندگی ات، اقتصاد سرمایه سالارت، فرهنگ لذت جویت، سیاستمداران دلخواهت، هنرمندان موردعلاقه ات، و هزاران چیز دیگر که می­مردی برایشان و ما از آن نفرت داشتیم. 

عشق تو دموکراسی آمریکایی بود. ولی ما در عراق و فلسطین می­دیدیمش. اصلا در خود آمریکا می­دیدیمش و از آن نفرت پیدا کرده بودیم. می­دیدیم شکمهای بادکرده و آروغ­های روشنفکرانه و چشمهای هرزه و وملتهایی را که زیر وزن سنگینشان تقلا می­کنند و له می­شوند.

می­دیدیم هرزه یونانی را که مجسمه آزادی بود.

راستی گفتم آزادی.

تو عاشق این آزادی بودی. آزادی که حتی یک روزنامه نگار مسلمان ناب و واقعی، حق داشتن حتی یک ستون ثابت در مجله ای را ندارد، چه برسد به داشتن روزنامه ای، آن هم رنگی و با پخش سراسری.

آزادی که کسی حق تشکیک در اصل اسرائیلی تر از اسرائیلی بودن را ندارد. آزادی که المنارهایش باید بسته باشد تا مباد روزی بالای منابرشان  کس دیگری جز بی بی سی ها سخن پراکنی کند.

هم میهن آمریکایی من!

تو حتی رنگ و رویت هم به ما نمی خورد. ما رنگ پریده بودیم و تو خوش آب و رنگ. سوره­های ما رنگ و رویشان را داده بودند تا تهران های امروز خوش بر و روتر شوند و تو این وسط قند در دلت آب می­­شد.

به هر حال طبیعی هم بود. تو پشت سرت کرباسچی ها و عطریانفرها بود و آنها خوب بلد بودند که چگونه در زمان مسئولیتشان بار خود را ببندند و تا آخر عمر بانکدار و روزنامه دار و میلیاردر باشند.

                                             

                                             هم میهن!

 

هم میهن آمریکایی من!

شنیده ام که تو را دیپورت کرده اند و سخت ناراحت. حق هم داری. نامردی است که دیگر خبرنگاران هم میهنت از سی ان ان گرفته تا فاکس نیوز آزادانه در ایران بگردند و بار خودشان را جمع کنند و تو این وسط سرت بی کلاه باشد.

شنیده ام که خون شما – همچون رنگ و رویتان - رنگی تر از ما است. یک تار موی شما می­ارزد به هزاران افغانی و سومالییای و السالوادوری.

شنیده ام که اگر تعطیلت کنند از آن سر دنیا بیانیه می­دهند و اعتراض می­کنند.  ولی این طرف، اگر کودکان لبنانیمان نیز کشته شوند- در راه دموکراسی- هموطنانت اگر شکر نکنند، سکوت می­کنند.

و اما،

هم میهن آمریکایی من!

 زیاد ناراحت نباش. زیاد هم مظلوم نمایی نکن که این چیزها جز برای مستضعفین به کس دیگر نمی­آید. تو خوب بهتر می­دانی که فردا باز هم سربرخواهی آورد و تا روز موعود مهلت داده خواهی شد تا باز هم از سر قدرت و ثروت چیزی بگویی و مایه آزمایش ما باشی.

راستی، تو که خوب بهتر می­دانی ثروتهای بادآورده  و حرام، باید کجا و برای چه کسانی خرج شوند هم میهن آمریکایی من!

 

+ نوشته شده توسط کاتب در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت |

 

یک خودرو تقدیم به همه قهرمانهای پشمکی، یک سیلی به ملت

 

 

این یک مطلب ورزشی است.

 پس به سبک صدا و سیما و مخصوصا رادیو جوان و ورزش با یک همچین آهنگی شروع می­کنیم:

دوپس دوپس دوپس دوپس 

این بنده خدا اکبر میثاقیان را پرسیده بودند برای چی گفتی می­خواهی خودت را از بالای برج میلاد پرت کنی؟

آن عاقل گفته بود که می­خواستم اینچنین بازیکنانم را سر غیرت آورم اما هیهات که این چیزها مال گذشته ها بود و ما غافل.

در ضمن بنده خدا گفته بود یک برج میلاد چار پنج متری در مشهد است که اگر از آن می­پریدم فوقش دست و پایم می­شکست!

قرار شده به بازیکنان در صورت قهرمانی در جام ملتهای آسیا یک ماشین نفهمیدم چی چی بدهند تا آنها با دو جام، یکی اخلاق و دیگری اصلی به خانه برگردند! من اگر جای بازیکنها بودم بی خیال اخلاق می­شدم. نمی­دانم این جوایز چه کمکی به بازیکنان مستضعف ما می­کند اما می­دانم برخی مسئولان در هدر دادن بیت­المال آن هم ان شا الله از سر خیرخواهی، استاد هستند. به یاد بیاورید یکی از همین ماشینها را که دو سال پیش در جشنواره فیلم بی ربط به دهه فجر، به هدیه تهرانی دادند تا این گونه سینمای ما متحول شود.

آماری که همین مسئولین از سکه های اهدا شده در دولت قبلی می­دهند چیز عجیبی است، ولی مهمتر از مقدار این پول ها که شاید در مقابل بودجه چیزی هم نباشد، فرهنگی است که می­سازند. نتیجه این می­شود که هر جا مدیران استقلال و پرسپولیس خرابکاری می­کنند، یکی دو میلیلارد ناقابل به هر یک از دو تیم اهدا می­کنند تا آنها هم جواب طلبکارانشان را بدهند.

نتیجه فرهنگ پول محوری می­شود که زحمت کشهای واقعی باید ببینند پز دادن مانکنهای بازیگر و بازیکن و بازیگردان را در خیابان و بدتر از آن در تلویزیون که فلان مجری در شب کشککی ده ها بارقربان صدقه فلان بازیگر بی سواد و بی فرهنگ برود.

نتیجه این می­شود که فردا- همچون امروز- برخی مدیران باید بدوند به پای این آدمکها و کم کم می­بینی که تلویزیون و ورزش و سینما و اقتصاد و سیاست را اینهایند که خط می­دهند.

 

به قول اکبر اوتی غیرت مال قدیمی­ها بود.

 

دوز این مطلبی که نوشتم این قدرها هم بالا نبود و ان شا الله می­شود با چند تا گوش پیچاندن حسابی، آن هم جلوی مردم، آب رفته را به جوی بازگرداند.

باز هم ایول به سردار احمدی مقدم که راجع به پانصد میلیون تبلیغاتی روی پیراهن استقلال و پرسپولیس و ماشینهای گرانقیمت نیروی انتظامی تجدید نظر کرد.

ما هم این مطلب ورزشی را با آهنگ خودمان به پایان می­رسانیم:

ممد نبودی ببینی....

 

+ نوشته شده توسط کاتب در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت |

 

داخل سفارت، از بهشتی بدگویی می­کردند

 

 

خارجی- دانشگاه تهران- روز-  بنی صدر با حرارت برای جمعیت سخنرانی می­کند.

به نیروهای حزب اللهی و لباس شخصی هشدار می­دهد. جمعیت به شدت او را تشویق می­کند. به وضوح می­توان نوعی خوشحالی را در چهره  بنی صدر دید. جمعیت علیه بهشتی شعارهای تندی می­دهد. کم کم درگیری­هایی در گوشه و کنار جمعیت به وجود می­آید. فضا ملتهب است.

تصویر رایج: بنی صدر، منافقین و نیروهای ضدانقلاب از بهشتی یک غول ساخته­اند.

«بهشتی بهشتی به هایزر چه گفتی؟» طرفدار امپریالیسم و سرمایه داری. 

«بهشتی بهشتی طالقانی را تو کشتی» قاتل طالقانی و شریعتی.

و ...

بنی صدر از امریکا حقوق ماهیانه می­گیرد.

 

داخلی- لانه جاسوسی- شب-  عده ای از دانشجویان پیرو خط امام، خسته از یک روز فعالیت، در حال گپ زدن هستند. در بین صحبت­هایشان چند باری به بهشتی توهین می­شود.

تصویر غیر رایج:. داخل سفارت، دانشجویان از شهید بهشتی بدگویی می­کردند.(مصاحبه یکی از تسخیرکنندگان لانه جاسوسی با – اگر اشتباه نکنم- خبرگزاری دانشجو در 13 آبان 1385) حتی بسیاری از نیروهای انقلابی تحت تاثیر جوسازی­های دشمن قرار گرفته اند.

 

                                              شهید بهشتی              

                                                         

امروز- داخلی یا خارجی- وبلاگ یا دانشگاه- روز یا شب- عده ای از ما تحت تاثیر همان جوسازی ها، به بسیاری توهین می­کنیم.

حجتیه­ای: کسی که سالها به مبارزه با آن شهره بود.

عدم مبارزه با طاغوت: کسی که ساواک سالها به دنبال او بود.

متحجر: کسی که به مسلمان بودن خود افتخار می­کند.

 و ...

متهم، شاکی می­شود.

این فحاشی­ها نیمه حزب اللهیِ مذهبی­ها نیست. نیمه روشنفکرشان است. یا بهتر بگویم پز دادنشان.

غیبت بدتر از زنا.   تهمت، گناه کبیره.    ظن بد، حرام.

اینچنین است که نخبگان می­شوند افراد خاصی که سرقفلی دارند و دگراندیشان، یعنی کسانی که مثل من و تو متحجر نیستند.

آری، اینچنین شد برادر...

 

+ نوشته شده توسط کاتب در جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت |

 

       دل­نامه

 

اعتراف می­کنم هنوز وبلاگ را نشناخته ام.

هنوز نمی­دانم چه بنویسم. چگونه؟

قرار است خودم باشم یا وبلاگم؟ قرار است برای خودم بنویسم یا دیگران؟

اعتراف می¬کنم هنوز وبلاگ را نشناخته ام.

نمی دانم چیست. انگار شخصیت مجازی من شده است. یک دروغ بزرگ. انگار بیشتر از اینکه من بخواهم روی او اثر گذارم او می­گذارد. او به من می­گوید تو که هستی.

با هم کشتی می­گیریم. کشتی که دیده­ای؟ دوستانه است. شوخی شوخی است. جنگیدن نیست. به زمین زدن است. یکی باید شخصیت دیگری را به زمین بزند.

به هر حال

 

برای فرداها این­ها را دارم ان شا الله:

یک- شهید بهشتی مظلوم بود. می­خواهم کمی از آن بنویسم و ربطش با ما.

دو- از دو برادر می­خواهم بگویم و تفاوتشان. خودم دیدم که پیرمرد سنی صورت آقا سعید را بوسید.

سه – مقاله­ای است از یک دشمن- باطنا- راجع به یک دوست- ظاهرا-

چهار- دوست دارم از شهید بروسلی بگویم(به قول آنها). در حد خودم. حالا اینقدر فهمیده­ام که هر گلی بویی دارد. ولی بوی این گل چیز دیگری است. انگار که چهره های آفتاب سوخته و صورتهای چروک افتاده و بی نشان از منیت، خواستنی­تر است.

پنج-  شهید فضل الله نوری. پرچمی است و نشانه ای که هر چه خواستند، نتوانستند کتمانش کنند. از نوع  شهدای کربلا. شهادت ایشان یازده مرداد ماه است.­

تا چه پیش آید.

    یا علی

+ نوشته شده توسط کاتب در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت |
 

امروز سوم تیر

 

 

امروز سوم تیر است. پیرزن از من می­خواهد برگه اش را پر کنم.

«اسم کی رو بنویسم مادر؟»

صدایش را آهسته می­کند:« احمدی­نژاد»  و این را طوری می­گوید گویی یک تنه دارد با همه بندگان زر و زور و مفسدان و ظالمانی که حالا این روزها بهتتر می­شناسد­شان، مبارزه می­کند.

هفته غریبی بود 27 خرداد تا 3 تیر. انگار تمام نامردی­های عالم را یکجا جمع کرده بودند. با خودم گفته­ام که اگر نسل فردا از تمام تاریخ تنها این یک هفته را به خاطر بسپارد چه ها که نمی شود.

خسته شده بودم ناراحت بودم. در فکر بودم. گاهی خوشحال. گاهی غمگین از ظلم روزگار. آدم­هایی را می­دیدم که به خاطر قدرت چه ها که نمی­کنند. دروغ، تهمت، دروغ ،ریا، فحش، ناسزا، دخترکان بزک­کرده و ... خرد کردن شخصیت یک فرد.

انگار شعور مردم را دست کم گرفته بودند. مغرور بودند. خیلی. امروز هم هستند. متکبر، متکبر است. آیا انتظار داری آن کس که مقابل خدای قهار تکبر می­ورزد، جلوی من و شما خاضع و خاشع باشد؟

خلاصه، ادامه داستان:

فرشته­ای بود به نام هاشمی، معین، مرعشی، یزدی، الجزیره، بی بی سی، سی ان ان، جیمز باند، بروس لی و...

آن طرف غول وحشتناکی در غارهای طالبان زندگی می­کرد که نامش رعشه بر بدنهای مردم می­انداخت اسمش بود:

    «  احمدی نژاد »

*****

 

شنبه چهارم تیر 1384

زودتر از روزهای دیگر بلند می­شوم. تلویزیون نتایج را می­گوید. چه هوای خوبی. بیرون می­زنم.

 دوچرخه! وه که چه وسیله شورانگیزی.

تا روزنامه فروشی رکاب می­زنم. کاش می­شد همه روزنامه­ها را خرید. برمی­گردم. نسیم صبح وقتی به سرعت به صورت آدم می­خورد، حال دیگری دارد. به همسایه­مان که آماده رفتن به سر کار می­شود، سلام می­کنم. داشتن ریش بهانه خوبی می­شود برای تبریک گفتن ولو این که بعدها بفهمی بنده­ خدا یحتمل به کس دیگری رای داده است.

کلا دو جور خوشحالی داریم. یکی همین. از فردایت خبر نداری و خوشحالی. چیزی بین خوف و رجا.

دوم خوشحالی تمام نشدنی مثل وقتی که می­ روی بهشت و در را هم پشت سرت می­بندند و می­گویند دیگر تمام شد. تا بی­نهایت اینجایی.

*****

 

حالا دو سال گذشته مقایسه­ش می­کنی با قبل. خدا را شکر. الحمدلله. هذا من فضل ربی.

 می­گویی دروغ می­گویم؟ چون با خاتمی لجم این حرف را می­زنم؟ خبر ندارم؟ نمی­دانم؟ گرانی؟

 راستی بیا یک بار برای گرانی مسکن توجیه­ات کنم که کار کدامیک افتضاح بود. حتما یک مطلب هم در این مورد خواهم نوشت ان شا الله. اصلا برو خودت از ربذه و ذیغار بپرس.

مقایسه­اش می­کنی با ...

این بود اون رایی که دادیم؟ این بود آن فقر و فساد و تبعیض که قرار بود یک شبه از بین برود؟

دلت می­نالد بعضی از آن چیزهایی که قبلا غصه­ات شده بود هنوز هست. با قدرت تمام.

*****

 

« فسر و فساد و تبعیض -  احمدی نژا د به پا خیز » 

اشتباه بود. درست بود باید برخاست. آستین­ها را بالا زد. کار کرد. قرار است این ملت نمونه یک حکومت اسلامی دست وپا شکسته شود. قرار است دنیا ببیند چمرانها را و اوستا عبدالحسین برونسی­ها را، به مدد تکنولوژی ...

و این شد سرآغاز یک اشتباه.

مدد تکنولوژی جایش را داد به مدد خدا و تکنوکرات شد جایگزین حسن باقری.

درستش می­کنم : به یاری خدا و با ابزاری به نام تکنولوژی در دست بندگان خوب و مخلص خدا.

شهید آوینی می­گفت دانشگاه باید اسلامی شود ولی تا شود باید این سیستم را تحمل کرد. نمی­شود یکدفعه زد زیر بال و پرش.

بله عزیز. اصلا زمان امام زمان روابط از زمین تا آسمان فرق می­کند. قرار است برادر غریبه دستش را کند توی جیب برادر غریبه­اش و پول بردارد.

 چیزی تو مایه های جبهه های خودمان. اوستا عبدالحسین برونسی روستایی بناکارمی­شود فرمانده. آن هم نه که خودش بخواهد. فرار می­کند از دستش. اخلاص اخلاص اخلاص

راستی گاهی در جنگ یک ذره فقط یک ذره رزمنده ها مغرور می­شدند که فلان عملیات سخت ارتش کُش را ما انجام دادیم، خدا می­زد توی پرشان و فردایش شکست بود.

راستی، اگر معضل سخت مسکن پس فردا حل شود ما و دولت نمی­گوییم کار ما بود؟

اگر در این اوضاع فاسد فیلم سازی چند تا فیلم خوب ساخته شود، نمی­گوییم و نمی­گویند ما بودیم؟  

 

خدایا فقر است و فساد است و تبعیض، اول در خودمان

اخلاص ده، شعور ده، قوت ده، تا بپاخیزیم

 

نحن فقرا و الله غنی حمید

 

+ نوشته شده توسط کاتب در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت |