تبليغاتX
کتب

در جستجوی خوشبختی

 

چند ماهی پیش تلویزیون فیلم آمریکایی را نشان داد به نام «در جستجوی خوشبختی».

براساس داستانی واقعی. مرد سیاهپوست با استعدادی که روز به روز فقیرتر می­شود تا جایی که همسرش بی­خبر او را ترک می­کند و او می­ماند و یک کودک خردسال. فقر مرد به حدی می­ رسد که در نهایت تصمیم به کار در یک شرکت خصوصی می­گیرد. آزمون ورودی شرکت به این صورت است که ابتدا بیست نفر انتخاب می­شوند. این بیست نفر باید شش ماه به طور رایگان برای این شرکت کار کنند تا در نهایت یکی از آنها استخدام شود. مرد سیاه­ پوست که توانسته استعدادش را به صاحبان شرکت اثبات کند، به عنوان یکی از بیست نفر آغاز به کار می­کند. در همین حین صاحبخانه­ مرد، او را از خانه بیرون می­کند و او و فرزند خردسالش را در شرایط بدی قرار می­دهد. آنها شبها را در ایستگاه مترو، کلیسا و دیگر اماکن می­خوابند و روز را به تمامی کار می­کنند.

 

                            

 

فیلم مملو از تقابل فقرا و ثروتمندان است. پولدارها در جایگاه ویژه به دیدن مسابقات راگبی می­روند و فقرا بر سر یک شب خواب در کلیسا، نزاع می­کنند. حتی در ذهن مرفه­ها نمی­گنجد که ممکن است فردی، حتی به اندازه پنج دلار، برای  تاکسی نداشته باشد.

مرد سیاه­پوست شب و روز کار می­کند. شغل آزمایشی او خدمت به ثروتمندها است. به عنوان شغل، باید نظر آنان را نسبت به خدمات شرکت جلب ­کند. حتی اگر لازم شد ماشینشان را پارک کند و...

اما پایان فیلم، امریکایی تر از این حرفها است. مرد، بعد از شش ماه تلاش برای زنده ماندن و زندگی کردن، در آزمون استخدامی شرکت پذیرفته می­شود. در نهایت، متن پایان فیلم است که می­گوید مرد مفلوک دیروز، روزی خود به ثروت عظیمی دست می­یابد و به خوشبختی می­رسد. فیلمی که ثروتمندان مهربانی دارد و فقرایی که بیشتر آسیب پذیرند تا مستضعف.

گفتم که داستان بر اساس واقعیت است. واقعیت یک نفر از آن بیست نفر و نوزده نفر دیگری که لازم نیست غصه­شان را بخوریم.

خوشبختی مادی. بی هیچ نشانه­ای از کسی که ما اسمش را می­گذاریم خدا.

خارج از هیاهوی عدالت. پر از آزادیهای لذت گونه. کم نشان از آزادگی.

به بی­رحمی بازار آزاد و تجارت جهانی.

به همان زیبایی و شکوه برجها و آسمانخراشهای نیویورک.

به همان زشتی و سیاهی له شدگان چرخهای توسعه، آفریقا.

 

***

جامعه نمونه اسلام آمریکایی

 یا جامعه نمونه اسلام ناب؟

امروز ماییم که باید تصمیم بگیریم در جستجوی کدام خوشبختی هستیم.

کدامین پیشرفت؟ کدام توسعه؟

کدام سیر؟ کدام سلوک؟

کدام جامعه؟ کدام انسان؟

کدام خوشبختی؟

 

 

در حديث معراج آمده است كه خداوند پرسيد:
اي احمد آثار روزه را مي داني؟ پاسخ داد : خير

خداوند فرمود: نتيجه روزه كم خوري و كم گويي است و آن حكمت را به ارمغان مي آورد و حكمت معرفت را در پي دارد و معرفت ،يقين را و وقتي بنده اي به يقين رسيد باكي نداردكه چگونه روزگار را سپري مي كند،در سختي يا آساني و اين مقام خشنودهاست.

 

+ نوشته شده توسط کاتب در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت |
 

سیما، عزتت رو کشتند

 

پسرک چشم دوخته بود به تلویزیون کوچک ملی.

«آفتاب، مهتاب، ماشین، موتورسواری. کوچولو بیا، برای اسب سواری»

پسرک می­دانست که پدر پول شهربازی را ندارد.

« یکی بود یکی نبود یک دختر بود که هر چی می­دید می­گفت «نه نمی­خوام». آب نبات و شکلات، «نه نمی­خوام» چه جوری می­تونه بازی کنه، شادی کنه، لپ لپ.»

***

دخترک چشم دوخته بود به تلویزیون بزرگ ملی. همه چیز خوب بود. پرستاران. دکترها. حتی مریض­ها. شوخی­هایشان هم جالب بود. زنهایشان هم چقدر راحت بودند. نه چادری، نه روسری­ای. چقدر راحت با هم حرف می­زدند. اصلا چشم­آبی­ها­ کلا این­طوری­اند. یک سر و گردن بالاتر از ما. یک زندگی ایده­آل. خدا در کلیسا. همه چیز دست بشر.

«راستی، من برای چه مسلمانم؟»

یک لحظه از ذهنش گذشت. د.باره زل زد به «پرستاران».

***

جوانها چشم دوخته بودند به تلویزیون فلت ملی.

«یک سریال نودشبی دیگر. از آن خوبهاش. کار استاد طنز، «مدیری». نوشته استاد«قاسم­خانی». نویسنده «مکس» و «نقاب»»

اینها که دیگر خارجی نبودند. خدا هم نداشتند. یعنی بود و نبودش فرقی نمی­کرد. مردم احمق روستا و روشنفکری که هر چه تلاش برای اصلاحشان می­کرد، آبی بود داخل آبکش. جوانها حالا می­فهمیدند روشنفکرها چه رنج­هایی را که برای این مردم متحمل نشده­اند.

من خوب یادم هست

روزی که روشنفکر

در کافه­های شهر پرآشوب

دور از هیاهوها

عرق می­خورد

با جان­فشانی­های جانبازان حزب­الله

تاریخ این ملت

ورق می­خورد

به هر حال چه اهمیتی داشت. چه کسی حوصله خواندن تاریخ یا شعرهای «حسینی» را داشت؟

***

روزه­دارها زل زده بودند توی تلویزیون­های ملی-مذهبی­.

آخر معناگرایی. شیطانی که آدم می­کشت. چشم بصیرتی که پیوندش می­زدند. پولدارهایی که آخر سر می­فهمیدند باید چندرغازی هم به بدبخت­ها کمک کرد.

مسجد؟!

برو بنده خدا. هم دینمان را اینجا یاد می­گیریم. هم یک کم می­خندیم.

***

چپ­ها کلا عاشق مدرنیته­اند. می­گویند روند مدرنیته شدن در تلویزیون، باید از این که هست، سریعتر باشد. (البته لغت چپ دیگر برازنده چپها نیست. سید محمد خاتمی که می­گوید تجربه چپ مذهبی در دنیا شکست خورده. ظاهرا باید از این به بعد به چپها گفت راست.)

اما راستی­ها. راضی راضی.  

به خوبی سانسور می­شود. چی؟

انتقادات علما از رسانه ملی.

همان به که در شبکه قرآن نشینند و آن برنامه­های جذاب را جز خیل عظیمی نبینند.

***

روزه­داران عزیز! عید فطرتان مبارک! طاعات و عباداتتان قبول! ما امروز، اینجا، فقط به خاطر شما، کیلومترها مسافت را طی کرده­ایم تا با «یانگوم» ... بله، ذوق زده نشوید. «یانگوم» این اسوه اخلاق و پایمردی به مصاحبه بنشینیم.

***

 

دیوانه­خانه آرام بود. همه رفته بودند پای تلوزیون. عاقل­مردی فریاد کشید :«حاجی، سیدت رو کشتند. سیما، عزتت رو

 

+ نوشته شده توسط کاتب در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت |

 

شهید هم، می­خواهم بشوم

 

 

 

 

چندی پیش خاطره­ای شنیدم که نقل آن در اینجا خالی از لطافت نیست.

***

در زمان دولت مرحوم بازرگان، محمدعلی رجایی، بنا بر دلایلی به سرپستی وزارت آموزش و پرورش منصوب شد. در همان روزها بود که روزی یکی از افراد ملی- مذهبی کابینه با حالتی حاکی از تمسخر، رو به رجایی کرد و پرسید :« تو می­خواهی سرپرست وزارت آموزش و پرورش شوی؟»

رجایی به آرامی پاسخ داد :«بلی، می­خواهم سرپرست شوم.»

مرد با حالت تمسخرآمیز بیشتری ادامه داد :« لابد می­خواهی بعد از آن، رئیس وزارتخانه هم بشوی؟»

رجایی پاسخ داد :« بلی، می­خواهم رئیس وزارتخانه هم بشوم.»

مرد باز هم لجاجت کرد :« لابد می­خواهی بعد از آن نخست وزیر هم بشوی؟»

رجایی پاسخ داد :« خوب، می­خواهم نخست وزیر هم بشوم.»

حالا لبخند تمسخر، هیچ قید و بندی را برای خود نمی­یافت. مرد نیش آخر را هم فرو کرد :« حتما بعد از آن هم می­شوی رئیس جمهور!»

رجایی باز هم پاسخ داد :« خوب، رئیس جمهور هم، می­خواهم بشوم.»

***

هرچند بعدها رجایی هم وزیر شد، هم نخست وزیر و هم رئیس جمهور، اما مقام بالاتری برای او بود که در ذهن هیج مدعی نمی­گنجید.

 

آن روز مرد نپرسیده بود :« لابد می­خواهی شهید هم بشوی؟»

و شهید رجایی که لابد پاسخ می­داد :« بلی، شهید هم می­خواهم بشوم.»

 

 

+ نوشته شده توسط کاتب در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت |